سلام بچه ها میخوایم با هم قصه بخونیم

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. روزی روزگاری ، یک مورچه برای جمع کردن دانه های جو از از راهی عبور می کرد که نزدیک کندوی عسل رسید.

یک روز صبح موش موشک ا ز مادرش پرسید:مادر کی از همه قوی تره؟

مادرش خندید و گفت :هر کس به اندازه ی خودش قویه.موش موشک فکر کرد که مادرش شوخی میکند و با خودش گفت:امروز میرم جنگل و یه دوست قوی پیدا میکنم.از خونه بیرون اومد و انقدر  رفت و رفت تا خسته شد و روی زمین دراز کشید.

توی یه گله  بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط  یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد.

در یک ده کوچک، پیرزنی زندگی می کرد. این پیرزن، یک حیاط داشت قد یک غربیل که یک درخت داشت قد یک چوب کبریت. پیرزن خوش قلب و مهربان بود،

بچه ها خیلی دوستش داشتند.

استخوان حالش خوب نبود. همه جایش درد می کرد. با خودش می گفت من که دائما د استراحت می کنم از جایم حرکت نمی کنم پس چرا همه ی بدنم درد می کند. از فرق سرم تا نوک پایم تیر می کشد

در مزرعه اي كوچك اردک كوچولويي  از  تخم بيرون آمد او از خودش پرسيد : مامان من كجاست ؟   

یکی بودیکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. بابا کفشدوزک و مامان کفشدوزک با پسرشان خال خالی در جنگل سبز زندگی می کردند.مامان کفشدوزک کفشهای قشنگی درست می کرد.همه ی حیوانات جنگل مشتری کفشهای او بودند.

یك روز كلاغ كوچولو روی شاخه‌ی درختی نشسته بود كه یك‌دفعه دید كلاغ خال‌خالی ناراحت روی شاخه‌ی یك درخت دیگر نشسته است. كلاغ كوچولو پر زد و رفت پهلویش و پرسید: «چی شده خال‌خالی جون؟

خانم هزار پا تخم گذاشته بود. اما از توی تخمش یه بچه بیرون اومد که هزار پا نبود. هزار دست بود. اصلا هیچی پا نداشت ولی به جای پاهاش یه عالمه دست داشت