مهمان های ناخوانده

در یک ده کوچک، پیرزنی زندگی می کرد.

این پیرزن، یک حیاط داشت قد یک غربیل که یک درخت داشت قد یک چوب کبریت. پیرزن خوش قلب و مهربان بود،

بچه ها خیلی دوستش داشتند.

یک روز غروب، وقتی آفتاب از روی ده پرید و خانه ها تاریک شد، پیرزن چراغ را روشن کرد و گذاشت روی

تاقچه. چادرش را انداخت سرش، رفت دم خانه که هوایی بخورد، آشنایی ببیند، دلش باز بشود.

همین طور که داشت با بچه ها صحبت می کرد، نم نم باران شروع شد.

بوی کاهگل از دیوارها بلند شد.

پیرزن بچه ها را روانه خانه کرد و خودش به اتاق برگشت.

باران تند شد. صدای رعد و برق، کاسه کوزه های روی تاقچه را می لرزاند.

پیرزن سردش شد، فکر کرد رخت خوابش را بیندازد و برود زیر لحاف گرم شود؛ که صدای در بلند شد:

تَق تَق تَق

...

کیه داره در می زنه؟

منم خاله گنجشکه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.

پیرزن در را باز کرد و گفت: بیا تو.

...

تَق تَق تَق

...

کیه داره در می زنه؟

منم مرغ پاکوتا. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.

پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب بیا تو.

...

تَق تَق تَق

...

کیه داره در می زنه؟

منم آقا کلاغه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.

پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب بیا تو.

...

تَق تَق تَق

...

کیه داره در می زنه؟

منم خاله گربه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.

پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب بیا تو.

...

تَق تَق تَق

...

کیه داره در می زنه؟

منم سگ پاسبون. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.

پیرزن در را باز کرد و گفت: تو هم بیا تو.

...

تَق تَق تَق

...

کیه داره در می زنه؟

منم آقا الاغه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.

پیرزن در را باز کرد و گفت: بیا تو.

...

تَق تَق تَق

...

کیه داره در می زنه؟

منم گاو سیاهه. دارم زیر بارون خیس می شم، درو وا کن.

پیرزن در را باز کرد و گفت: خُب، تو هم بیا تو.

...

پیرزن رو کرد به مهمان ها و گفت: خُب، حالا همه تون با خیال راحت بخوابین، فردا صب که شد، برین دنبال کارای

خودتون.

...

همه مهمان ها که مهربانی پیرزن رو دیده بودند، از فکر رفتن غصه شان شد. پیرزن گفت: اگه از دل من بپرسین، می

خوام که همه شما، اینجا بمونین؛ امل حیاط من قد یه غربیله، جایی ندارم. اگه خاله گنجشکم بتونه بمونه، آقا گاوه

مجبور میشه بره.

گاوه به فکر فرو رفت، به پیرزن نگاه کرد و گفت: من که مومو می کنم برات خرمنو درو می کنم برات، بذارم برم؟

پیرزن از اینکه گاو را رنجانده بود، دلش گرفت و گفت: با وجود تنگی جا، پهلوی من بمون.

...

من که جیک و جیک می کنم برات، تخم کوچیک می کنم برات بذارم برم؟

...

من که عر و عر می کنم برات همسایه خبر می کنم برات بذارم برم؟

...

من که میو میو می کنم برات، موشا رو چپو می کنم برات، بذارم برم؟

...

من که قارو قار می کنم برات همه رو بیدار می کنم برات، بذارم برم؟

...

من که قد قد می کنم برات تخم بزرگ می کنم برات، بذارم برم؟

...

من که واق و واق می کنم برات، دزدارو چلاق می کنم برات، بذارم برم؟

پیرزن گفت: عیب نداره، تو هم بمون.

...

همه از سر سفره بلند شدند، بساط چای را جمع کردند و دنبال کارهایشان رفتند. از آن به بعد، سال های سال همگی

با هم به خوشی و خوبی زندگی کردند.