اردک کوچولو

در مزرعه اي كوچك اردک كوچولويي  از  تخم بيرون آمد 
او از خودش پرسيد : مامان من كجاست ؟   

اردک كوچولو در مزرعه گشت تا اينكه سگی را ديد     
از او پرسيد : تو مامان مرا نديدي ؟
و سگ گفت : نه ، ولي  به تو كمك مي كنم تا او را پيدا كني

اردک کوچولو گفت : متشكرم  
اردک كوچولو در مزرعه به راه افتاد تا به گربه رسيد

از گربه پرسيد: تو مامان مرا نديدي ؟   
گربه گفت : نه من مامان تو را نديدم

دوباره اردک كوچولو رفت تا به يك اسب مهربان رسيد 
از اسب پرسيد : تو مامان مرا نديدي ؟
و اسب مهربان جواب داد : نه من مامان تو را نديديم 

 ولي اردک كوچولو باز هم رفت تا به  ببعی رسيد
از  ببعی پرسيد : تو مامان مرا نديدي ؟
و ببعی گفت : نه من مامان تو را نديدم

دوباره اردک كوچولو به راه افتاد تا به آقاي گاو رسيد
 از آقاي گاو پرسيد : تو مامان مرا نديدي ؟
آقاي گاو گفت : من مامان تو را نديدم

جوجه اردک كوچولو خيلي غمگين بود و دلش براي مادرش تنگ شده بود

يكدفعه اردک كوچولو صداي سگ را شنيد
آقا سگه فرياد كشيد : من مامان تو را پيدا كردم
جوجه اردک كوچولو گفت : آقاي سگ از شما متشكرم

جوجه اردک به طرف مامانش دويد 
با صداي بلند گفت : مامان دوستت دارم
و   مامان هم گفت : من هم تو را دوست  دارم عزيزم❣

قصه های عمه خورشید